تبليغاتX

روزگار غریبی است

                                                            به نام حضرت دوست

با سلام

روزگـار غـریبـی است و آدمیـزاده غـریـب‌تـر از همـه. کسی مـی‌گفـت مگـر در عـالـم شـادی نـیست کـه هـر بـاره سخن از درد و رنـج و غـم رقــم مـی‌خــورد ؟

آدمـی تبعیـدی این دنیـاست، غـریـب افتـاده است و از اصـل خـود بـه‌دور، نـاچـار درونـش را بـا غـم الفتـی دیگــر دارد. حتـی مـی‌تــوان گـفت، غـم در ذات مـاست. حـال آن‌کــه شـادی عـرض وجـودی‌مـان مـی‌بـاشـد. بـرای همیـن است کـه گـه‌گـاه بـدون هیـچ دلیـل خـاصـی، بـدون علـت غمگیـن شـده و ســر بـر دامـان حُـزن مـی‌نهیــم. تنهــایـی سخـت دردی است.

حتمـاً بـرایـت رُخ داده است کـه در میـان جـمعـی، خـود را چنـان تنهـا احسـاس مـی‌کنـی کـه دوست مـی‌داری فـریـاد بـرآری و کمـک بـطلبـی. گـاهگـاهـی عقـده‌ی فــریـاد هـم در گلـوی انسـان مـی‌مـانـد.

بعضـی وقت‌هـا حسـرت دو قطـره اشک وجـودت را مـی‌لــرزانـد. بیـابـانـی مـی‌خـواهـی وسیـع و بـی انتهــا، دشتـی فـراخ تـا در میـان آن قــرار گیــری و هــر چقـدر دلـت مـی‌خـواهـد فـریـاد بـزنـی و اشـک بـریـزی. گـاهـی انسـان از مصـاحبـت گـریـه هـم محـروم مـی‌مـانـد. دنیـای شگفتـی است، کثـرت بیـداد مـی‌کنـد، شلـوغـی همـه جـا را گـرفتـه و تـو در میـان این همـه تنهـا. گـاه بـه تصـاویـر اطـرافـت عـادت مـی‌کنـی امـا تـا بخـواهـی لـذت بـودن و خـوشـی هـم‌صحبـت را درک کنـی مـی‌گـریـزد. آنـوقـت تنهـایـی‌ات مضـاعـف مـی‌شـود و رنـجـت بیـش. آنـان کـه شـاد و مســرورنـد شـایـد بنـگـرنـد و بـا لبخنــدی بگـذرنـد؟ و آنـان کـه غمگیـن هـم آوا شـونـد!

مـا همـه مسـافـریـم، عـالـم عـرصـه‌ی مهجــوری عشـاق حقیـقـی است. مـا در کتمـان عـدم آرمیـده بـودیــم. جلـوه‌ای کــرد و عشــق بـاریــد. عـاشـق شـده و راهـی ایـن عـالــم گشتـیـم. مـی‌سـوزیـم و مـی‌سـازیـم تـا روزی کـه رخـت بـربنـدیـم و دوبـاره .....!؟  

شــایـد دلیـل تبعیـد و دوری  شنـاخت عـاشـق  از غیـر بـود، کـه غیـر عـاشـق بـه همیـن عـرصـه‌ی خـاک مـی‌مـانـد و دل بـه ظـواهـر مـی‌بنــدد و فـریفتــه مـی‌شـود و گمـان خـوش مـی‌دارد کـه او را بـرای اینهــا سـاختــه‌انـد. و عـاشـق، سخـت مهجــور و درمـانـده بـا دلــی ریـش ریـش، لحظـه لحظـه در انتظـار پـرواز، چشـم بـه سـویــی دوختـه است تـا آن یـار دیــرین از راه بـاز رسـد و بـا او همـراه گـردد . مـا تبعیـد شـده‌ایـم تـا گـوهـر عشقمـان را بـه محـک فـراق بسنـجـیــم، مـا آمـده‌ایــم تـا بیـازمـاینـد مـا را، تـا پلیــد طبــع و بــد صفتــی ادعــای عـاشقــی نکنــد. عـاشقـی را درد بــایــد .

درد کـــو ؟

اسـاس آفـرینـش بهــر عشـق است و همـه چیـز بستـه بــه آن. این است کـه در جـای جـای متـون و کُتـب بـازمـانـده و هـر بیـت شعـری کـه رو بـه سـوی او دارد، سخن‌هـا از او رفتــه است. هـر کسـی بـه مقـامـی در ایـن وادی رسیــد و طـرفـی از نـظـاره بست، دانـست کـه آنچـه مسبـب پیـدایـش این عـالــم شـد، عشــق بــود.

پس هـم او خـود خـواست تـا در گــوش عـالمیــان عشــق نجــوا شـود و بـه خـاطــر همـگـان سپــرده شــود.

 

در کـوی تـو عـاشقـان فـر آینــد و رونــد

خــون جگــر از دیــده گشــاینــد و رونـد

مــن بــر در تــــو چــو خــاکـــم مـقیـــم

ورنـــه دگــــران چـــو بــاد آینــد و رونــد

 

 

(با تشکر استاد فرزانه ام )

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:15  توسط قافله نور