تبليغاتX

سلام

                                                       به نام حضرت دوست

 

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شد از بوی خدا.همه جا آیت اوست.دیدنش آسان است سخت آن است نبینی او را.

با سلام خدمت همه دوستان خوبم.امید که همگی در صحت و سلامت کامل باشید.بهاری باشید .

گاهى دنيا را به سان يك «زندان‏» مى‏بينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى. اين، نشان چيست؟ شايد جرقه‏اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى‏و جاودانه، نامحدود و بى‏پايان وابسته است. حس مى‏كنى كه در اين «جا»،به همه خواسته‏هايت نمى‏رسى، دل و جانت اشباع نمى‏شود، عشقى دارى‏كه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشده‏اى دارى كه در اينجا نمى‏يابى! «احساس غربت‏» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت‏خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست. مى‏بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى‏افتند، همه‏عمرها پايان مى‏يابد، انرژيها تمام مى‏شود. خورشيد، به سردى مى‏گرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مى‏آيند و براى واگذاشتن و رفتن،مى‏سازند و آباد مى‏كنند، ثروتها مى‏اندوزند و با دست تهى از جهان‏مى‏روند. راستى... چيست فلسفه اين آمدن‏ها و رفتن‏ها؟ آيا «خلعت‏خلقت‏» را براى چه مى‏پوشيم؟ از كجا آمده‏ايم؟... و به كجا مى‏رويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اين‏مساله بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه انسانهاى بسيارى را به‏خود مشغول ساخته است. «فرزانگان‏»، با جديت‏به اين موضوع مى‏انديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درست‏ناتوان مى‏مانند، صورت مساله را پاك مى‏كنند و اين سؤال عمده را از ذهن‏خويش مى‏زدايند و گاهى به «پوچ گرايى‏» و «نيهيليسم‏» مى‏گرايند. تنها عقيده به «معاد» است كه مى‏تواند به زندگى، معنا بخشد وزيستن‏ها را جهت‏دار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به‏«پوچى‏» مى‏رسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ‏»خلاصه مى‏بينند، از تفسير حيات، عاجزند. كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرت‏است. نگذار اين سؤال، بى‏پاسخ بماند!... شناخت گنج وجود .دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست. وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مى‏آيد،وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى‏» قداست مى‏يابد، اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا»، بايد همچنان پاك ومقدس بماند. روح آرام يافته در سايه‏سار عبادت، جسمى بى‏آلايش مى‏طلبد و دست‏و پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ. تو كه مى‏خواهى زلال و پاك شوى، تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون‏«چشمه خورشيد»، گرم باشى و نور افشان، پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز. چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپرده‏اى گرديم؟ما كه مى‏توانيم بدرخشيم، با «ايمان‏»، ماندگار شويم، با «عبوديت‏»، و... آزاد شويم، از «تعلقات‏»! پس چرا «اسارت خاك‏» و «حقارت گناه‏» و «بندگى طمع‏»؟ به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى‏» و «خانه پاكى‏» فرودنخواهد آمد. برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مى‏كنند. چرا انسان، از «طبيعت‏»، عقب‏تر بماند؟! «پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟». پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مى‏سازد و از هيچ، همه! قطره درياست اگر با درياست ور نه آن قطره و دريا، درياست .كاش بيش از آنكه از «خلق‏» حساب مى‏بريم، از «خالق‏» حساب‏مى‏برديم! شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش‏»بازى كنيم، ولى از خدا كه نمى‏توانيم!... بندگان خدا، نه پاداش دهنده‏اند، نه عقوبت كننده. حساب ما باپروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان‏مى‏كنند و چه زشت و شرم‏آور! وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بى‏طرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مى‏برند، سبك شمردن خداست‏كه او را به حساب نمى‏آورند. آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مى‏داند و مى‏بيند) مايه خجلت وشرم نيست؟

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 9:35  توسط قافله نور  |