|
|
حرفهای....... |
|
|
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست با سلام خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همين «زبان» فطرتهم با ما سخن مىگويد، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمانبرگرديم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مىبينيم و مىيابيم. خيلى از اينها كه بدى مىكنند، «بد» نيستند. اصلا هيچ كس ذاتا بدنيست، بدى را ما پديد مىآوريم و فطرت پاك خدايى را مىآلاييم. لجنپراكنى شيطان و وسوسه انگيزى ابليس، چراغ فطرت را كم سو يا خاموشمىسازد. اگر گوش به وسوسه شيطان دهيم، زبان فطرت نيز گنگ مىشود. خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته استسخن مىگويد و اميدمانمىدهد كه: «اى كسانى كه بر خويش بدى و اسراف كردهايد، از رحمتخدامايوس نشويد، كه او گناهان را مىآمرزد. اين چيست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟! اگر شرايط محيط و جامعه بد است، چرا فطرت را بيالاييم؟ آيا بهترنيست كه محيط را دگرگون سازيم و «فضاى فطرى» بيافرينيم؟... زبان فطرت را از ياد نبريم. معبر عشق خدااز «بينايى» تا «بينش»، فاصله بسيار است، همچنان كه فاصله «چشم» تا «ديد»، زياد است. «بصيرت»، تيزبينتر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند،بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند». حتى «دل»، بهتر از«ديده» مىبيند و مىشناسد، ولى... به شرط آنكه «چشم دل» را غبارنگرفته باشد. آن وقت، «نگاه» از نگريستن لذت مىبرد، چرا كه در چشم اندازشجلوههاى ديگرى پيدا مىشود. به قول هاتف اصفهانى: «چشم دل» باز كن كه «جان» بينى آنچه ناديدنى است، آن بينى معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مىشود؟ بايد چشم انداز بصيرت تو،بالاتر و وسيعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مىدارى، نه بهخاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبيها وزيباييهاست. وقتى كه هستى تو، عطيه و هديه خداست، وقتى كه غرق نعمتهاىاويى، مگر مىتوانى دوستش نداشته باشى؟ ميان عاشق و معشوق، حبيب و محبوب، دوست و دوستدار، بايد نوعىسنخيت و شباهتباشد. محبتيك طرفه به سامان نمىرسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى...» عشق، اگر عاشق را به همسويى و همسانى و همرنگى با محبوبنرساند، نمىپايد. و... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ يك ادعاست، يا هوس! دل، اسير عشق كيست و چيست؟ خداوند به موسىعليه السلام وحى كرد: «آن كس كه گمان مىكند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مىخوابد، دروغ مىگويد. مگر نه اينكه هردوستى، خلوت با دوستش را مىخواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوعبدن و اشك ديدگانت را به من هديه كن، آنگاه مرا نزديك خود خواهىيافت...». اين، محك شناخت عشق خداست. عاشق كيست و عاشق نما كدام است؟... وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامىبينيم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مىطلبيم، نه «خويش» را. اين، اوج خداجويى و عرفان است و رسيدن به «آزادگى» و نهايت«بندگى». وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى» باشد، اينجا نهتوحيد، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است. «خود»، يك چاه است. گاهى يوسف روح و جانت در آن اسير مىماند و زندانى مىگردد. بايداين يوسف گرفتار را از آن چاه بيرون آورد و «عزيز»ش ساخت. آيا تا به حال، «هجرت در خويش» كردهاى؟ قرآن، هم «هجرت آفاقى» و هم «هجرت انفسى» را مطرح كرده است.هجرت از خود و در درون خويش، يعنى هجرت از ظلمتبه نور، هجرت از«سيئات» به «حسنات»، از «ريا» به «خلوص»، از «معصيت» به «طاعت»،از «خود» به «خدا». بايد «خدا محور» بود، تا بت «نفس» قدرت پيدا نكند و شيطانكهايىچون خودخواهى، خودپسندى، خودبينى، خودستايى، خودنمايى،خودپرستى و... در «كعبه دل» حضور نيابند. اينها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برويند، ديگر جايى براى«خدا»، «ايثار»، «خلوص»، «تسليم» و «تواضع» نمىماند. بايد «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را يافت. حضرت امامقدس سره فرمود: «... و آن چاهى كه از همه عميقتر است، چاه نفسانيت است». كيست كه نخواهد «عزيز مصر وجود» شود و «سلطان سرير شهود»، آنچنان كه «شيخ بهايى» فرمود؟! یا حق |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:30 توسط قافله نور
|
|
||
|
|
روزگار غریبی است |
|
|
به نام حضرت دوست با سلام روزگـار غـریبـی است و آدمیـزاده غـریـبتـر از همـه. کسی مـیگفـت مگـر در عـالـم شـادی نـیست کـه هـر بـاره سخن از درد و رنـج و غـم رقــم مـیخــورد ؟ آدمـی تبعیـدی این دنیـاست، غـریـب افتـاده است و از اصـل خـود بـهدور، نـاچـار درونـش را بـا غـم الفتـی دیگــر دارد. حتـی مـیتــوان گـفت، غـم در ذات مـاست. حـال آنکــه شـادی عـرض وجـودیمـان مـیبـاشـد. بـرای همیـن است کـه گـهگـاه بـدون هیـچ دلیـل خـاصـی، بـدون علـت غمگیـن شـده و ســر بـر دامـان حُـزن مـینهیــم. تنهــایـی سخـت دردی است. حتمـاً بـرایـت رُخ داده است کـه در میـان جـمعـی، خـود را چنـان تنهـا احسـاس مـیکنـی کـه دوست مـیداری فـریـاد بـرآری و کمـک بـطلبـی. گـاهگـاهـی عقـدهی فــریـاد هـم در گلـوی انسـان مـیمـانـد. بعضـی وقتهـا حسـرت دو قطـره اشک وجـودت را مـیلــرزانـد. بیـابـانـی مـیخـواهـی وسیـع و بـی انتهــا، دشتـی فـراخ تـا در میـان آن قــرار گیــری و هــر چقـدر دلـت مـیخـواهـد فـریـاد بـزنـی و اشـک بـریـزی. گـاهـی انسـان از مصـاحبـت گـریـه هـم محـروم مـیمـانـد. دنیـای شگفتـی است، کثـرت بیـداد مـیکنـد، شلـوغـی همـه جـا را گـرفتـه و تـو در میـان این همـه تنهـا. گـاه بـه تصـاویـر اطـرافـت عـادت مـیکنـی امـا تـا بخـواهـی لـذت بـودن و خـوشـی هـمصحبـت را درک کنـی مـیگـریـزد. آنـوقـت تنهـایـیات مضـاعـف مـیشـود و رنـجـت بیـش. آنـان کـه شـاد و مســرورنـد شـایـد بنـگـرنـد و بـا لبخنــدی بگـذرنـد؟ و آنـان کـه غمگیـن هـم آوا شـونـد! مـا همـه مسـافـریـم، عـالـم عـرصـهی مهجــوری عشـاق حقیـقـی است. مـا در کتمـان عـدم آرمیـده بـودیــم. جلـوهای کــرد و عشــق بـاریــد. عـاشـق شـده و راهـی ایـن عـالــم گشتـیـم. مـیسـوزیـم و مـیسـازیـم تـا روزی کـه رخـت بـربنـدیـم و دوبـاره .....!؟ شــایـد دلیـل تبعیـد و دوری شنـاخت عـاشـق از غیـر بـود، کـه غیـر عـاشـق بـه همیـن عـرصـهی خـاک مـیمـانـد و دل بـه ظـواهـر مـیبنــدد و فـریفتــه مـیشـود و گمـان خـوش مـیدارد کـه او را بـرای اینهــا سـاختــهانـد. و عـاشـق، سخـت مهجــور و درمـانـده بـا دلــی ریـش ریـش، لحظـه لحظـه در انتظـار پـرواز، چشـم بـه سـویــی دوختـه است تـا آن یـار دیــرین از راه بـاز رسـد و بـا او همـراه گـردد . مـا تبعیـد شـدهایـم تـا گـوهـر عشقمـان را بـه محـک فـراق بسنـجـیــم، مـا آمـدهایــم تـا بیـازمـاینـد مـا را، تـا پلیــد طبــع و بــد صفتــی ادعــای عـاشقــی نکنــد. عـاشقـی را درد بــایــد . درد کـــو ؟ اسـاس آفـرینـش بهــر عشـق است و همـه چیـز بستـه بــه آن. این است کـه در جـای جـای متـون و کُتـب بـازمـانـده و هـر بیـت شعـری کـه رو بـه سـوی او دارد، سخنهـا از او رفتــه است. هـر کسـی بـه مقـامـی در ایـن وادی رسیــد و طـرفـی از نـظـاره بست، دانـست کـه آنچـه مسبـب پیـدایـش این عـالــم شـد، عشــق بــود. پس هـم او خـود خـواست تـا در گــوش عـالمیــان عشــق نجــوا شـود و بـه خـاطــر همـگـان سپــرده شــود.
در کـوی تـو عـاشقـان فـر آینــد و رونــد خــون جگــر از دیــده گشــاینــد و رونـد مــن بــر در تــــو چــو خــاکـــم مـقیـــم ورنـــه دگــــران چـــو بــاد آینــد و رونــد
(با تشکر استاد فرزانه ام ) |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:15 توسط قافله نور
|
||