تبليغاتX

خانه باطن

به نام حضرت دوست

و کم قصمنا من قریه کانت ظالمه

(چه بسیار شهرها که پشت آن را شکستیم که مردمان آن ستمگر و کافر بودند.)

نتیجه ظلم خرابی وطن (دل)  است. ظلم سخت و عجیب آن است که بنده بر خویشتن ظلم (ستم)

 کند . یعنی بجای طاعت معصیت نهد و خداوند خانه باطن او را خراب کند و بجای توفیق خذلان در آن

 نشیند و شواهد معرفت از آن خانه رخت بربندد و وسوسه شیطانی بجای وی رخت فرو نهد.

(کتاب کشف الاسرار و عده الابرار)

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:4  توسط قافله نور 

باران

به نام حضرت دوست

با عرض سلام و تسلیت به مناسبت ایام رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) و امام رضا (ع)و امام حسن مجتبی (ع)  به همه دوستداران و محبانشان.

Image hosting by TinyPic

عجب هوا بارانی است، اینجا را ببین تفکراتم بوسه باران حرفهای دلم شده است و حالا صدای شرشر کلمات می آید که از پشت بام بلند تنهایی درون ناودان احساسم جاری می شود و در کوچه صمیمیت روان می گردد. به چه هوای خوبی. هوای نشو و نما، هوای روییدن، هوای زندگی کردن.

آه پر شدم از شهوت تنفس. خواهش می کنم، خواهش می کنم یکبار هم که شده چتر تخیلهای غیر منطقیت را درون خانه سرگردانیت بگذار.

حیف نیست زیر این باران با چتر بیایی؟1

بیا زیر باران بند کفشهای تعلقاتت را که دارد گلوی پای رفتنت را خفه می کند باز کن. کمی به احساس سبزه ها نزدیک شو. روییدن را مزه مکن. بیا زیر باران لباس دو رنگ حرفهایت را بشوی . بیا بگذار صورت افکارت از غبار شبهات پاک شود. چقدر حیف است در این هوای بارانی حتی یک ریحان هم در باغچه کوچک قلبت نروید.

نگاه کن این نهالهای تازه رسته اندیشه (هی) قلم می زنند تو جوی آب کوچه صمیمیت و بر برگ برگشان حدیث عشق می نویسند. تا به حال ندیده بودم مرکب هیچ نویسنده ای اینقدر روشن باشد. آه از بس ریشه های کهنسال خاطراتم را اندوه مکیده است همه برگهای درخت زرد شده است و حالا باران، عجب صفایی خواهند کرد ریشه ها و برگها چه طراوتی خواهند یافت. گنجشکهای عرفان نیز امروز آمده اند زیر باران پر و بالی بشویند. نکند تو هم هوس کرده ای مثل نیلوفرها برویی؟ می دانی تو باید خود باران شوی و بباری. من خطاط نشدم اما دلم بعضی وقتها با اندازه مشقهای یک استاد ماتم گرفته می شود. تو هم نقاش نشدی اما پشتت به اندازه رنگین کمانهای نقاشیت خم شده است. تو هم شاعر نشدی اما وزن غزلهای درد را خوب یاد گرفتی. ما همه مسافریم. اما من هر وقت در راه می مانم او را به یاد می آورم. ان وقت است که چشمها می شوند آسمانی اما بارانی. و چنان باران می بارد که تمام سیاه مشقهای استاد هم پاک می شود.

هوا پر می شود از بوی روییدن. بوی زندگی. به چه هوای خوبی. بیا زیر باران برویم

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:21  توسط قافله نور 

بهارانه

قبله عشق

بهــــــــــــــــار شد، در ميخـــانه باز بايد كرد         به ســــوى قبله عاشق، نماز بايد كـرد

نسيم قــــــدس به عشـــاق باغ مژده دهد         كه دل ز هر دو جهان، بى نياز بايد كــرد

كنــــون كه دست به دامــان سرو مى‏نرسد        بـــــــه بيد عاشق مجنون، نياز بايد كرد

غمى كه در دلـــم از عشق گُلعذاران است        دوا به جــــــــام مىِ چاره ساز بايد كـرد

كنـــــون كه دست به دامان بوستان نرسد         نظـــــــر به ســرو قدى سرفراز بايد كرد

**************************************************

فصل طرب

  دست افشــــان به سر كـــوى نگار آمده‏ام          پــــاى‏كـــــــوبان ز پـــى نغمه تار آمده ام

حـــاصل عمــــر اگـــــــر نيْم نگاهى باشد           بهـــــر آن نيم نگـــــــه، با دل زار آمده ام

بـــــاده از دست لطيف تو در اين فصل بهار           جــــان فزايد كه در اين فصل بهار آمده ام

مطرب عشق كجا رفته، در اين فصل طرب            كه به عشق و طربش باده گسار آمده‏ام

در ميخـــــانه گشاييد كه از مسلخ عشق             بــــــه هــــــواى رُخ آن لاله عذار آمده‏ام

جـــــامه زهــــد دريــــدم، رهم از دام بلا             بــــــاز رستم، ز پى ديـــــــدن يار آمده‏ام

به تمـــــاشاى صفاى رخت، اى كعبه دل             به صفــا پشت و سوى شهر نگار آمده‏ام

***********************************************************

بهار جان

بهــــار آمد، جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم       كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم

بــــه گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آميزم       بـــه طرف بوستان دلدار مهوش را به برگيرم

خــــزان و زردى آن را نهم در پشت سر، روزى      كـــه در گلـزار جان از گل‏عذار خود خبر گيرم

پَـــر و بالــــم كه در دىْ از غم دلدار، پرپر شد       بـــه فـروردين  به ياد وصل دلبر بال و پر گيرم

بـــه هنگام خـزان در اين خراب آباد، بنشستم      بهـــار آمــد كـــه بهـــر وصل او بار سفر گيرم

اگر ساقى از آن جامى كه بر عشاق افشاند        بيفشـــاند ، به مستى از رخ او، پرده بر گيرم

  

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 8:8  توسط قافله نور  |