|
|
ساقیا آمدن عید مبارک بادت |
|
|
به نام حضرت دوست یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال بهار آمد كه غم از جان برد، غم در دل افزون شد چه گويم كز غم آن ســـــروِ خندان، جان و دل خون شد گـــــروه عــــــاشقان بستند محملهــا و وارستند تو دانـــــــى حال مـــا واماندگان در اين ميان چون شد گل از هجـــــران بلبل، بلبل از دورىّ گــل، هر دم به طرْف گلستان هر يك، به عشق خويش مفتون شد حجاب از چهره دلــــــــــــــدار ما، باد صبـا بگرفت چـــــو من هر كس بر او يك دم نظر افكند، مجنون شد بهــــــــار آمد، ز گلشن بــــــرد زرديها و سرديهــا به يُمن خور، گلستان سبز و بستان گرم و گلگون شد بهـــــــار آمــــــد، بهــــــار آمـــد، بهار گلعذار آمد به ميخــــــواران عــاشق گو: خمار از صحنه بيرون شد
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:14 توسط قافله نور
|
||
|
|
رسيدن به معرفت شهودي |
|
|
به نام حضرت دوست براي رسيدن به معرفت شهودي، راهي جز پاكسازي آيينه دل از تيرگي كارهاي ناپسند نيست. امام سجاد (ع) در دعايي كه ابو حمزه ثمالي از ان حضرت نقل كرده مي فرمايند: و ان الراحل اليك قريب المسافه و انك لا تحتجب عن خلقك الا ان تحجبهم الاعمال دونك: ( سالك به سوي نور راهش نزديك است، و به راستي تو از آفريده ات در حجاب نيستي. مگر آنكه در پيشگاه تو كارهاي ناشايسته حجاب شود.) خدا حجاب ندارد، حجاب از ناحيه كارهاي ما است. اگر حجاب زنگارهاي كارهاي ناشايسته از آيينه دل پاك شود، دل شاهد جمال زيباي حضرت حق عزوجل و عاشق او مي گردد. جمال يار ندارد حجاب و پرده ولي غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد براي نشاندن غبار راه و پاك سازي دل از حجاب كارهاي ناشايسته بايد دل از محبت دنيا پاك شود چه اينكه محبت به دنيا مبدا همه زشتيها است. « از عارف نامی شیخ رجبعلی خیاط (رض)» |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:59 توسط قافله نور
|
||
|
|
خاک و غبار دنیا |
|
|
به نام حضرت دوست غبار مجموعه تعلقات است. غبار کیفیت جسمی ندارد و با یک فوت از میان می رود. آنها که اهل خرد نمی باشند عملی را که انجام می دهند از نوع هوا می باشد. صدقه می دهند اما با اذیت و آزار آن را تباه می کنند. غبار خاک نیست. چون روی آن نمی توان کشت کرد. و با یک فوت همه آن از میان می رود. علی الظاهر مانند کف می باشد. در بیابان فنا گم شدن آخر تا چند»ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم خاک دنیا حاصلخیز است. اما غبارش هیچ است. این دنیا حتی مزرعه آخرت هم می باشد. خاک منشا زایش است. دنیا زشت نیست بلکه غبار آن زشت است. و آن افی که به دنیا می شود به غبار آن می شود. دنیا سفره است و به خاطر داشته باشیم که آن افی که به دنیا می شود به خودمان بر می گردد. غبار دنیا را از آن حیث که ما را غبار آلود می کند باید به آن لعن فرستاد. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:38 توسط قافله نور
|
||
|
|
چند حکمت |
|
|
به نام حضرت دوست ای عزیز! آگاه باش نه گمراه. خودشناس باش نه خودنما. که خود شناسی حق است «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و خودنمایی دعوی خدایی است. غیبت مکن. تهمت منه و حسد مبر و بخل مورز. و زبان را در میدان بیان سرگردان مدار که از زیان تا زبان یک نقطه مسافت بیش نبود و محرم به نقطه ای مجرم می شود. چشم از باطل بپوش و گوش به غیر حق مده. در هر قدمی و دمی و ذکری و فکری به جا آر و مراقبه از دست مگذار. آن چه بر خود نپسندی به هیچ کس مپسند. و آن چه برای خود خواهی برای همه بخواه تا به سر « انما المومنون اخوه» و به رمز « المومنون کنفس الواحده» پی بری. و بدانی که «خیر الناس انفعهم» کدام است و « و لا یرحم الله من لا یرحم الناس» چیست و کریمه « فمن یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا» چه معنی دارد. کاری بکن که سودی دارد آخر» به سر باران جودی دارد آخر به هر کاری عدالت پیشه می باش» نکوکار و نکو اندیشه می باش برگرفته از کتاب حسن دل از عارف نامی مولی محمد بیدآبادی(ق س) |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:24 توسط قافله نور
|
||
|
|
در انتظار بهار |
|
|
به نام حضرت دوست نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن»باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست»بي صبا جنبش ندارند هين صبا را تازه كن سرو سوسن را هميگويد زبان را برگشا »سنبله با لاله مي گويد وفا را تازه كن شد چناران دف زنان و شد صنوبر كف زنان »فاخته نعره زنان كوكو عطا را تازه كن از گل سوري قيام و از بنفشه بين ركوع »برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه كن جمله گلها صلح جو و خار بدخو جنگ جو »خيز اي وامق تو باري عهد عررا تازه كن رعد گويد ابر آمد مشكها بر خاك ريخت »اي گلستان رو بشو و دست و پا را تازه كن نرگس آمد سوي بلبل خفته چشمك مي زند »كاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه كن بلبل اين بشنيد از او و با گل صدبرگ گفت »گر سماعت ميل شد اين بينوا را تازه كن سبزپوشان خضركسوه هميگويند رو »چون شكوفه سر سر اوليا را تازه كن وان سه برگ و آن سمن وان ياسمين گويند ني »در خموشي كيميا بين كيميا را تازه كن |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:56 توسط قافله نور
|
|
||