|
|
سالک کیست؟ |
|
|
به نام حضرت دوست با سلام خدمت همه دوستان خوبم .همراهان همیشگی ام در کاروانی که به سمت نور در حال حرکت است. سالک کیست؟ سالک و سلوک از سل می آید . سل دانه های مروارید در یک رشته است. او را به سل کشیدیم یعنی او را دانه به دانه و منزل به منزل بدین شیوه حرکت دادیم. سالک عارفی است که سلوک راه حق میکد. راه میرود اما راه حق .راه خدا. سالک انسان است و هر انسانی سالک است. اما فکر، سالک راه حق است مانند عطار. از مطالعه اثار عطار این گونه به نظر میرسد که ایشان سالک فکرت بوده اند. لذا فکر نیز سالک راه حق است . لذا مرشد درونی است نه برونی. فکر به حرکت درمی آید. فکر به ذات متحرک است. فکر لحظه ای سکون ندارد. حتی در خواب. لحظه ای درنگ ندارد ، در راه حرکت است. حال این سوال مطرح میشود که اگر فکر سالک است راهش پایانی دارد یا خیر؟ پایانی برای راه وجود ندارد و دردمندی از اینجا آغاز می شود.راه انسان به سوی خدا یا راه خدا به سوی انسان و این راهی است بی پایان. یا هیچ نشانی زان بی نشان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد کدام راه درست است؟ هیچ کدام راه نه از انسان به سوی خداست و نه از خدا به سوی انسان.راه انسان به سوی خدا غلط است و راه خدا به سوی انسان بی معنی است. راه از حق به حق است. نه از من به حق و از حق به من. این من تا زمانی که من است راه من است به خدا نمی رسد و خدا هم که راهی ندارد چراکه او به همه جا محیط است. و این آغاز دردمندی انسان است. سالک فکرت حرکت تن به جان و جان به جانان است. و این یک حرکت است و در جانان نامتناهی است چرا که دریای جان است. یک اندیشند آلمانی میگوید باید در دریای جان غوطه ور شد تا به جانان برسیم. سالک فکرت چکار میکند؟ اول به ملکوت میرود سوی جبرائیل از او می پرسد راه کدام است؟ من سرگردانم راهی را به من نشان ده .جبرائیل فقط او را نصیحت میکند، سراغ همه میرود اما باز قانع نمی شود. به زمین گام مینهد سراغ جماد و .. و سراغ پیغمبران(آدم و ...) اینجا پیغمبران حرفشان را بازگو مینمایند اما به او میگویند فرستاده ای دیگر می اید و همه حرفها را به تو خواهد زد. معادل واژه فکر در عربی کلمه عقل است.دردمندی و حیرت دو خصلت ادمی است. حیرت در مقابل عظمت هستی. حیرت خصلت عقل است. عقل چرا حیرت میکند؟ چون تنها موجودی است که مرز هستی را میشناسد یعنی نیستی را. رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه رو آمده ایم وقتی نیستی را میفهمد تواضع می کند. متواضع ترین موجود عقل است . عقل مدار تکلیف است اگر عقل نمی بود تکلیفی برای انسان نمی امد. دیوانه و نوزاد تکلیفی دارند؟! خدا وقتی عقل را افرید فرمود هیچ موجودی را به عظمت تو خلق نکردم. اقبل و ادبر.اقبال و ادبار دو خصوصیت عقل است. ازادی و قید دو خصلت عقل است. خدا جاودان است.ریشه استشقاقی عقل ، کلمه عقال می باشد . عقال چیزی است که به زانوی شتر میبندند تا فرار نکند.خدا نیز با عقل، بندی به سر ادمی میزند. یعنی زنجیر! عقل گرفتار زنجیر می شود یعنی غل. اما تنها چیزی که میتواند از این زنجیر خلاص شود عقل است. تمامی موجودات قید دارند و فقط در همان حد هستند. اما در انسان بدین گونه نیست. عقل مرتب زنجیر را پاره میکند و خلاص میشود و با این خلاصی ها، خلاص و خلاص و خلاص تر میشود تا رهایی. و این راهی است دشوار و سخت. طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی انّ لربّکم فی ايّام دهرکم نفحاتٍ الا فتعرضوا لها و لا تعرضواعنها التماس دعا خواهر کوچک شما
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:12 توسط قافله نور
|
|
||
|
|
طوبای محبت |
|
|
به نام حضرت حق با سلام دیشب داشتم جلد دوم کتاب طوبای محبت آقاي حاج محمد اسماعیل دولابی(رض) را مطالعه میکردم . حال خوب و خوشی به من دست داده بود تصمیم گرفتم بخشی از مطالب مربوط به مجلس نهم استاد را براتون انتخاب كردم تا بهره لازم از این مطالب نصیبتان شود. انسان اگر چیزی را دوست داشته باشد، دوستیش را در آن راه اعمال می کند. محبت و قلب هرکجا رفت، هستی انسان هم می رود. پس همان سه چیز انسان را می برد و به خدا نزدیک می کند. خصوصا حسن ظن به خدا راه را نزدیک می کند.خدا خودش بالاتر را فرموده است: میفرماید: الظانین بالله ظن السوء علیهم دائره السوء (سوره فتح آیه 6) نهی کرده است. پیامبر(ص) می فرمود حسن ظنتان را زیاد کنید. خدا ان طرفش را فرموده است. مبادا سوء ظن به خدا ببرید. مبادا بگویید ما را بدبخت کرده است. به ما هیچ اعتنایی ندارد. چه و چه! البته لفظی ممکن است یک زمان چیزی به زبان بیاید. منظور این است که دلت را مواظبت کن که یک وقت پکر نشود. خدا لفظ را گوش نمی دهد، می بخشد. گاهی اوقات لب شلوغ می کند اما دلش مثل لبش نیست. گاهی یک سرد و گرم باعث می شود انسان چیزی را بگوید. هرچند انسان جلوی لب را بگیرد خوب است. کمک دل است. لب را خداوند مواخذه نمی کند. روز قیامت هم از لب سوال نمی کنند از دل سوال میکنند. از گوش و از چشم می پرسند. چون گوش و چشم را به دل می دهند. چشم آیینه دل و گوش گیرنده دل است. بنابراین از آنها سوال می کنند. ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا(سوره اسراء آیه ) خداوند از این سه سوال می کند. یکی گوش که غیبت نشنود چون بر دل اثر می گذارد. شنیدن غیبت، تهمت و حرف لغو دل انسان را کثیف می کند یکی هم چشم است. انسان باید مراقب باشد بدبین نباشد. چشم آیینه دل است و اخبار اسمان و زمین را به دل می دهد. لذا فرمود چشم را مواظبت کنید، چرا که از آن سوال می شود. یکی هم فواد، یعنی دل است که اصل هم دل است. فواد سر گل جان انسان است. از آن سوال می کنند و می پرسند که دل را به چه کسی دادی؟ سرمایه ای را که درون تو گذاشتیم کجا صرف کردی؟ گوش و چشم ابزار دل هستند. امیدوارم آنجا که نظرگاه خداست و مورد توجه خداست ، یعنی قلبت را قدر بدانی و با لطف خدا و عنایات خدا نگذاری پکر شود. اول خودت محفوظ باشی، بعد دور و برت خلوت می شود. پس مراقب باش آنجا شلوغ نشود. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 8:23 توسط قافله نور
|
|
||
|
|
بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد |
|
|
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
عيد آمد و عيد آمد و آن بخت سعيد آمد. برگير و دهل مي زن کان ماه پديد آمد عيد آمد اي مجنون، غلغل شنو از گردون.کان معتمد سدره از عرش مجيد آمد عيد آمد ره جويان ، رقصان وغزل گويان.کان قيصر مه رويان زان قصر مشيد آمد صد معدن دانايي مجنون شد وسودايي.کان خوبي و زيبايي بي مثل و نديد آمد زان قدرت پيوستن ، داوود نبي مستش.تا موم کند دستش ، گر سنگ وحديد آمد عيد آمد و ما بي او عيديم بيا تا ما.برعيد زنيم اين دم کان خوان و ثريد آمد؟ زو زهر شکرگردد، زو ابر قمر گردد.زو تازه و تر گردد هرجا که قديد آمد برخيز وبه ميدان رو ، درحلقه رندان رو.رو جانب مهمان رو کز راه بعيد آمد غمهاش همه شادي ، بندش همه آزادي.يک دانه بد و دادي ، صد باغ مزيد آمد من بنده آن شرقم ، در نعمت آن غرقم.جز نعمت پاک او منحوس و پليد آمد بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن.رو صبرکن از گفتن ،چون صبر کليد آمد عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست ، عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. ققنوس نماد عشق است .با آنكه مي داند اگر زايش كند مي سوزد ، ولي با اين حال تخم ميگذلرد تا بسوزد.چونان خورشيد كه مي داند اگر طلوع كند مي سوزد، ولي طلوع مي كند. و يا چون عاشق ميداند كه اگر عاشق شود مي سوزد ولي با اين حال عاشق مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نو با جاني تازه از آن سر بر مي آورد . فطر شادي و دست افشاني بر رفتن رمضان نيست ، بر آمدن روز نو، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر بسازد . اگر درعيد فطر درنيابيم که از نو متولد شده ايم، اگر تازگي را درروح خود احساس نکنيم، عيد فطرعيد ما نيست . از اينروست که در دعاي قنوت نماز عيد فطر مي خوانيم : اسئلک بحق هذااليوم الذي جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلي الله عليه و اله ذخراً و مزيداً "از تو خواهم به حق اين روز که آن را براي مسلمانان عيد قرار دادي وبراي محمد و آل او ذخيره و فزوني ساختي ." از نظر گاه مولانا درطول ماه رمضان منِ حقيقي انسان که درسايه من هاي دروغين وي قرار گرفته بود ، مجال مي يابد که از سايه برون آمده و خويشتنِ انسان شود ؛ و با عيد فطر اين من برآمده که از مذبح من هاي دروغين ( من هايي که آلوده به نام و نان و شهوت اند. من هايي که نه سربرآسمان که دل درگرو زمين دارند ) باز مي گردد ، فرصت عروج مي يابد . در نظر گاه مولانا عيد فطر عيد عاشقي است که اسماعيلِ خويشتن را ابراهيم وار به مذبح برده است و در پاداش فطر و شادي آن را دريافت داشته است : عيد بر عاشقان مبارک باد عاشقان عيدتان مبارک باد برتو اي ماه آسمان وزمين تا به هفت آسمان مبارک باد عيد آمد به کف نشان وصال عاشقان اين نشان مبارک باد روزه مگشاي جزبه قند لبش قند او دردهان مبارک باد عيد آمد که اين سبکروحان رطلهاي گران مبارک باد عيد فطر درنگاه مولانا روز کمال است و وصال ، روز مشاهده و رويت ، ماه فائق آمدن برتضادها ... عيد فطر روز اجابت است و شگفتا ازشگفتي دريافتهاي مولوي دراين روز: بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد.بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد آن صبح چو صادق شد عذراي تو وامق شد.معشوق توعاشق شد شيخ تو مريد آمد شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد.شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کليد آمد جان ازتن آلوده هم پاک به پاکي رفت.هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد از لذت جام تو دل مانده به دام تو.جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته.بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد باغ از دي نامحرم سه ماه نمي زد دم.بر بوي بهارتو ازغيب رسيد آمد شگفت که دراين ماه، سنگ درون به گوهر، زهرجان به شکر و قفل دل به کليد تبديل مي شود و مولانا درعيد فطر برتمام اين گشايش ها دست افشان و سپاس گويان است . در غزلي مولانا رمضان را به " مريم " و عيد فطر را به " عيسي " تشبيه مي کند: نوميد مشو جانا کاوميد پديد آمد.اميد همه جان ها ازغيب رسيد آمد نوميد مشو گرچه مريم بشد از دستت.کان نور که عيسي را بر چرخ کشيد آمد... اي شب به سحر برده در يارب و يارب ،.تو آن يارب ويارب را رحمت به شنيد آمد اي درد کهن گشته ! به به که شفا آمد.وي قفل فرو بسته بگشا که کليد آمد اي روزه گرفته تو ازمائده بالا رو.زه بگشا خوش خوش کان غره عيد آمد عارف وارسته آقای ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: «عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمىبرند.» روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مىنامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مىشود انسان افطار مىكند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مىشود. عيد فطر داراى اعمال و عباداتى است كه در روايات معصومين(ع) به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيز آمده است. از سخنان معصومين(ع) چنين مستفاد مىشود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد. و در قنوت نماز عيد مىخوانيم: «... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون» بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مىخواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مىطلبم آنچه بندگان شايسته ات از تو خواستند و به تو پناه مىبرم از آنچه بندگان خالصت به تو پناه بردند.
و اینک باید به انتظار نشست تا طلوع دوباره خودمان را به نظاره بنشینیم لحظه میلادمان را و لحظه شکستن حصار تن از هرچه منیت های ساختگی است . روز شکوفایی تان مبارک باد روز رهایی تان از هرچه بند و زنجیر مبارک باد روز به ثمر رسیدن درخت زندگیتان مبارک.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:7 توسط قافله نور
|
|
||
|
|
پاسبان حرم دل شده ام، شب همه شب |
|
|
به نام خدا با سلام با ارزوي قبولي طاعات و عبادات همه دوستان خوبم. سحرهاي آخر ماه مبارك رمضان را از دست ندهيم . سحر وقت زيبايي است براي به صبح رسيدن و آغاز وصل و شكستن حصار تن و رها شدن روح. با خودم عهد بسته بودم 40 شب سوره مزمل رابخونم. شب آخر درسهایی از این کلام وحی گرفتم. این مطالب به ذهن من اومد. $pkr'¯»t ã@ÏiB¨ßJø9$# ÇÊÈ ÉOè% @ø©9$# wÎ) WxÎ=s% ÇËÈ ÿ¼çmxÿóÁÏoR Írr& óÈà)R$# çm÷ZÏB ¸xÎ=s% ÇÌÈ 1. O Thou folded In garments! 2. Stand (to prayer) by night, but not all night,- 3. Half of it,- or a Little less, پاسبان حرم دل شده ام، شب همه شب پاس بخش کسی است که پاسدار است. نه تنها پاسبانی میکند بلکه نگهبانی هم میکند. نگهبان نگهبانان است پاس، بخشی از شب است و پاس بخش، بخشی از شب را که پاس بود، بخش می کرد. یعنی علاوه بر اینکه خودش نگهبان بود، تعیین می کرد که کدامیک از نگهبانان در کجا نگهبانی کنند. اما این ایه اشاره به پاس بخشی دل دارد. فرد باید دل خودش را پاسبانی بکند. بخشی از شب را بخواب و بخشهای دیگری از شب را بایست به پاسبانی دل .دلت را بیدار دار. انسان پاس بخش وجود و حاکم تن خویش است نگهبانی می دهد مثلا به چشم می گوید تو یک سوم از شبانه روز را بخواب به گوش می گوید تو یک سوم از شبانه روز را بخواب و ...یعنی برای خودت بخش بخش میکنی. یکی از مصادیق ایه ظلمت نفسی این است که میگوییم چشم تو هشت ساعت بخواب ولی دل تمام شب را تپش داشته باش، شش تمام شب را کار بکن و نفس بکش. این که نمیشود باید پاس بخشی کرد. باید در بخشی دلت را نگه داری و در بخشی دیگر دلت را بسپاری و ... دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من ديدي چه آوردي اي دوست از دست دل بر سر من عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد رفتي چو تير كمان شد از بار غم پيكر من ميسوزم از اشتياقت در آتشم از فراغت كانون من سينه من سوداي من آذر من بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل چون ميتواند كشيدن اين پيكر لاغر من اول دلم را صفا داد، ايينه ام را جلا داد آخر به باد فنا داد ، عشق تو خاكستر من تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند دل به امید روی او همدم جان نمیشود جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند یادمون باشه که همه اینها سربازان تن ما هستند ما انها را میفرستیم و پاس بخش انها هم ما میباشیم. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 9:42 توسط قافله نور
|
|
||