تبليغاتX

حرفهای...............
به نام حضرت دوست

با سلام

يك سؤال بزرگ و جدى، هميشه پيش روى صاحبدلان بوده است، وآن اينكه:

«من كيستم، كجايم و به كجا مى‏روم؟».

و تو، اگر صاحبدلى،

اگر به ژرفاى حيات و هستى انديشيده‏اى،

و اگر از «سطح‏»، به «عمق‏»، راه برده‏اى،

حتما به اين «سؤال بزرگ‏» هم فكر كرده‏اى،

زندگى يك «راه‏» است، و... هر راه، مقصدى دارد كه بايد به آن رسيد.

هيچ انديشيده‏اى كه در پرواز به سوى «هدف خلقت‏»، چه عاملى به تونيرو مى‏بخشد و با كدام بال مى‏توانى به سوى آن «افق روشن‏» پرواز كنى؟و چه چيزى بال پروازت را مى‏شكند؟...

اگر «موانع‏» را نشناسى، چگونه مى‏توانى از آنها عبور كنى؟

اگر «استعداد» و «توان‏» خويش را محاسبه نكنى، با كدام طرح و برنامه‏در «راه معنى‏» گام خواهى نهاد؟

برخى چيزها، حركت تو را شتاب مى‏بخشد، و برخى خصلتها مانع‏حركت مى‏شود.

از عطر «خداجويى‏» تا عفونت «خودخواهى‏» فاصله زيادى است.

انسان نيز در اين ميانه، در گرو يك «انتخاب‏» به اين يا آن مى‏رسد و ازلذت آن يا رنج اين برخوردار مى‏شود.

در يكى «طراوت روح‏» است، در ديگرى «افسردگى جان‏»!

اصلا بيا قدمى در دنياى تو در توى دل و جهان شگفت روح و روان‏بزنيم. «نفس‏» هزار چهره، چه دامهايى كه پيش پاى ما نگسترده است وابليس وسوسه‏گر چه نقشه‏ها كه برايمان نكشيده است.

مى‏دانى «نفس اماره‏» چيست؟

همان كه سر دو راهى «دل‏» و «دين‏»، وسوسه مى‏كند تا خواسته دلت رابر فرموده دين ترجيح دهى،

همان كه به «خوشى امروز» فرا مى‏خواند و... «فرداى نيامده‏» را ازذهنت‏بيرون مى‏كند و اگر بتواند، تو را پاى ديوار «حاشا» مى‏نشاند و به‏كامت زهرابه «ترديد» مى‏ريزد!...

آيا نمى‏خواهى «هجرتى در درون‏» داشته باشى؟

براى «سير آفاق و انفس‏»، گامى ديگر و عصايى ديگر و تن‏پوشى ديگرلازم است.

... آيا مهيايى؟

زيستن در دامن رنجها و پذيرفتن محروميتها، براى رسيدن به‏آسايش و برخوردارى است.

رنج دنيا، راحت آخرت را در پى دارد،

و... محروميت دنيوى، نعمت و رفاه آخرت را، ولى، براى آنان كه آن‏«مرحله‏» را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنيا» را فداى‏«آخرت‏» كنند.

وگرنه، كم نيستند كسانى كه رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محروميت هر دو مرحله را خواهند چشيد: «خسر الدنيا و الآخرة‏».

براى زيستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات، بايد منطق داشت.قيچى كردن باور از آخرت، مشكلى را حل نمى‏كند و بحران انديشه راافزونتر مى‏سازد.

اين زندگى به جايى بند نيست،

گاهى مثل شكستن ساقه‏اى در طوفان، غرق شدن قايقى در درياى‏مواج، مرگ راه گم كرده‏اى در كوير خشك، پژمردن گلى در دستهاى يك‏كودك، سوختن و دود شدن مشتى زباله، تركيدن يك حباب بر روى آب‏است. گاهى ورق كتاب زندگى، به تعبير «صائب تبريزى‏»، «به نسيم مژه برهم زدنى‏» نابود است.

آنكه زندگى را، نوعى جان‏كندن تدريجى مى‏داند،   اگر خدا را در زندگى‏و عقيده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مى‏گويد.

زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آن‏مى‏سوزد و زندانى است كه انسان، گرفتار عذاب پيوسته است، و مرگى است‏به نام زندگى.

ولى همه اينگونه نمى‏بينند و نمى‏شناسند.

اقبال لاهورى مى‏گويد:

مذهب زنده‏دلان، خواب پريشانى نيست از همين خاك، جهان دگرى ساختن است

تنها «آخرت گرايى‏» است كه به «حس خلود» كه در نهاد و عمق فطرت‏ماست پاسخ مى‏دهد و معماى حيات و «راز بقا» را براى ما كشف مى‏كند.

نقد انديشان ماده‏گرا و دنياباور، از حل اين معما عاجزند و از «وسعت‏وجود» و «عمق هستى‏» بى خبرند.

وقتى آب بركه‏اى، غير از چهره آشكارش، عمقى هم دارد،

وقتى سطح زمين، غير از اين پوسته، ژرفاى ناپيدايى هم دارد،

و... وقتى گستره خاك و پهنه محيط، تنها همين «پيرامون‏» ما نيست،بلكه افقهاى دور دست‏ترى هم دارد كه با اين چشم، ديدنى نيست، چرا در«مجموعه هستى‏» و «كل آفرينش‏»، چنين نباشد؟

ما هم «جهان غيب‏» داريم، هم «غيب جهان‏».

هستى، تنها همين نيست كه به چشم مى‏بينيم و با حس، ادراك‏مى‏كنيم. آنچه را هم كه مى‏بينيم و حس مى‏كنيم، باز همه حقيقت اشياءنيست. در وراى اين «عالم محسوس‏»، عوالمى وجود دارد، نامرئى ونامحسوس، كه همان غيب جهان است. و در عمق اين «جهان فيزيكى‏»هم حقيقت نابى هست، فراتر از ماده، كه «متا فيزيك‏» نام دارد و «جهان‏غيب‏»!

آن «ناديدنى‏» ها را با چشم و نگاهى ديگر بايد ديد، با «چشم دل‏».

و آن «ناشنيدنى‏» ها را نيز بايد با «گوش جان‏» شنيد.

رسولان الهى، كه پيام آورانى از آن جهان‏اند، آمده‏اند تا چشم و گوش‏بشر را به همين حقايق بگشايند. آمده‏اند تا به «ديد» انسان، هم «وسعت‏»ببخشند، هم «دقت‏»، هم «عمق‏».

فقط پيش پاى خود را نبينيم، كه آفاق گسترده‏ترى هم هست.

فقط سطح و ظاهر را نشناسيم، كه عمق و ژرفايى هم هست.

در معبد هستى

خستگى تن به چيزى زايل مى‏شود،

و خستگى روح، به چيز ديگر!

«آب‏»، تشنگى جسم را از بين مى‏برد و «اشك‏»، تشنگى روح و جان‏را.

«نيايش‏»، ضرورى‏ترين نياز زندگى است.

بندگى خدا، انسان را از بند بندگى بندگان مى‏رهاند و به عزت وبى‏نيازى مى‏رساند.

خواجه عبدالله انصارى گوى:

«الهى! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر،

و چون در خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.»

وقتى كه در پيشگاه خدا مى‏ايستى و چهره بر خاك نياز مى‏گذارى وقامت غرور را در «محراب خضوع‏» در هم مى‏شكنى و تازيانه كرنش براندام خود نمايى فرود مى‏آورى، شايستگى «عبادت‏» مى‏يابى.

تا «بنده‏» نشوى، «آزاد» نخواهى شد!

شگفتا كه در آستان خدا، هر كه خاضعتر و بنده‏تر است، مقرب‏تر وكاملتر است.

تو، سراپا نيازى، و «او»، قدرت مطلق است و هستى آفرين.

رابطه «تو» و «او»، چه مى‏تواند باشد، جز بندگى؟

جهان، محراب وسيع نياز است و همه كائنات، حتى درختان و صنوبرهاو گلها، نيايشگران «معبد هستى‏».

تو در كجاى اين مجموعه ستايشگران و نيايشگرانى؟

وقتى همه ذرات عالم بر مدار «حق‏» مى‏چرخند، وقتى به عبادت‏مى‏ايستى هماهنگ همه جهان شده‏اى.

«فطرت‏»، ما را به سوى خدا مى‏خواند.

زبان فطرت ما اگر تجلى و ظهور يابد، همان «عبادت‏» مى‏شود.

روزى چند بار در «چشمه بندگى‏» روح را شستشو مى‏دهى و نهال‏فطرت را «آبيارى‏» مى‏كنى. پس... بايد بهتر از اين شوى!

هر كس به زبان و لهجه‏اى سخن مى‏گويد،

يك «زبان مشترك‏» و فراگير و همه فهم هم وجود دارد كه نيازمندمترجم هم نيست، و اگر با آن زبان با مردم صحبت‏شود همه مى‏فهمند،همه آن پيام را روشن و آشنا مى‏يابند; اهل هر كجا و از هر نژاد كه باشند.

آن زبان مشترك، «زبان فطرت‏» است،

همان كه در عمق وجود هر كس وجود دارد،

همان كه مى‏گويد: خوبى بهتر از بدى و وفا بهتر از نيرنگ و صداقت‏برتر از دروغ است،

همان ميل به پرستش و نيايش، همان نوع‏دوستى و لذت بردن ازخدمت‏به مردم و يارى كردن مظلوم و نجات درماندگان،

همان كه در بحرانها تو را به يك تكيه‏گاه، متوجه مى‏سازد و در ياس‏هاو ناكامى‏ها، چراغ اميد را در دلت زنده و روشن نگاه مى‏دارد،

همان كه وقتى يك روح بلند را مى‏بينى، به تعظيمت وا مى‏دارد و چون‏خطا و خلافى از تو سر زد، «احساس شرمندگى‏» را بر شاخه وجودت‏مى‏روياند.

اين همان «فطرت‏» است و زبانش زبان يكدلى، يك‏رويى، زلالى وبى‏رنگى است
2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:3  توسط قافله نور  | 

حرفهای.......

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

با سلام

خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همين «زبان‏» فطرت‏هم با ما سخن مى‏گويد، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمان‏برگرديم، دعوت و نداى خدا را مانوس و آشنا مى‏بينيم و مى‏يابيم.

خيلى از اينها كه بدى مى‏كنند، «بد» نيستند. اصلا هيچ كس ذاتا بدنيست، بدى را ما پديد مى‏آوريم و فطرت پاك خدايى را مى‏آلاييم. لجن‏پراكنى شيطان و وسوسه انگيزى ابليس، چراغ فطرت را كم سو يا خاموش‏مى‏سازد.

اگر گوش به وسوسه شيطان دهيم، زبان فطرت نيز گنگ مى‏شود.

خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته است‏سخن مى‏گويد و اميدمان‏مى‏دهد كه: «اى كسانى كه بر خويش بدى و اسراف كرده‏ايد، از رحمت‏خدامايوس نشويد، كه او گناهان را مى‏آمرزد.

اين چيست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!

اگر شرايط محيط و جامعه بد است، چرا فطرت را بيالاييم؟ آيا بهترنيست كه محيط را دگرگون سازيم و «فضاى فطرى‏» بيافرينيم؟...

زبان فطرت را از ياد نبريم.

معبر عشق خدا

از «بينايى‏» تا «بينش‏»، فاصله بسيار است،

همچنان كه فاصله «چشم‏» تا «ديد»، زياد است.

«بصيرت‏»، تيزبين‏تر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند،بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند». حتى «دل‏»، بهتر از«ديده‏» مى‏بيند و مى‏شناسد، ولى... به شرط آنكه «چشم دل‏» را غبارنگرفته باشد.

آن وقت، «نگاه‏» از نگريستن لذت مى‏برد، چرا كه در چشم اندازش‏جلوه‏هاى ديگرى پيدا مى‏شود. به قول هاتف اصفهانى:

«چشم دل‏» باز كن كه «جان‏» بينى آنچه ناديدنى است، آن بينى

معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مى‏شود؟ بايد چشم انداز بصيرت تو،بالاتر و وسيعتر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مى‏دارى، نه به‏خاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبيها وزيباييهاست.

وقتى كه هستى تو، عطيه و هديه خداست، وقتى كه غرق نعمتهاى‏اويى، مگر مى‏توانى دوستش نداشته باشى؟

ميان عاشق و معشوق، حبيب و محبوب، دوست و دوستدار، بايد نوعى‏سنخيت و شباهت‏باشد.

محبت‏يك طرفه به سامان نمى‏رسد. «چه خوش بى، مهربانى هردوسر بى...»

عشق، اگر عاشق را به همسويى و همسانى و همرنگى با محبوب‏نرساند، نمى‏پايد. و... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ يك ادعاست، يا هوس!

دل، اسير عشق كيست و چيست؟

خداوند به موسى‏عليه السلام وحى كرد: «آن كس كه گمان مى‏كند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گويد. مگر نه اينكه هردوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوع‏بدن و اشك ديدگانت را به من هديه كن، آنگاه مرا نزديك خود خواهى‏يافت...».

اين، محك شناخت عشق خداست.

عاشق كيست و عاشق نما كدام است؟...

وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامى‏بينيم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مى‏طلبيم، نه «خويش‏» را.

اين، اوج خداجويى و عرفان است و رسيدن به «آزادگى‏» و نهايت‏«بندگى‏».

وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى‏» باشد، اينجا نه‏توحيد، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است.

«خود»، يك چاه است.

گاهى يوسف روح و جانت در آن اسير مى‏ماند و زندانى مى‏گردد. بايداين يوسف گرفتار را از آن چاه بيرون آورد و «عزيز»ش ساخت.

آيا تا به حال، «هجرت در خويش‏» كرده‏اى؟

قرآن، هم «هجرت آفاقى‏» و هم «هجرت انفسى‏» را مطرح كرده است.هجرت از خود و در درون خويش، يعنى هجرت از ظلمت‏به نور، هجرت از«سيئات‏» به «حسنات‏»، از «ريا» به «خلوص‏»، از «معصيت‏» به «طاعت‏»،از «خود» به «خدا».

بايد «خدا محور» بود، تا بت «نفس‏» قدرت پيدا نكند و شيطانك‏هايى‏چون خودخواهى، خودپسندى، خودبينى، خودستايى، خودنمايى،خودپرستى و... در «كعبه دل‏» حضور نيابند.

اينها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برويند، ديگر جايى براى‏«خدا»، «ايثار»، «خلوص‏»، «تسليم‏» و «تواضع‏» نمى‏ماند.

بايد «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را يافت.

حضرت امام‏قدس سره فرمود:

«... و آن چاهى كه از همه عميق‏تر است، چاه نفسانيت است‏».

كيست كه نخواهد «عزيز مصر وجود» شود و «سلطان سرير شهود»، آن‏چنان كه «شيخ بهايى‏» فرمود؟!

یا حق

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:30  توسط قافله نور  | 

روزگار غریبی است

                                                            به نام حضرت دوست

با سلام

روزگـار غـریبـی است و آدمیـزاده غـریـب‌تـر از همـه. کسی مـی‌گفـت مگـر در عـالـم شـادی نـیست کـه هـر بـاره سخن از درد و رنـج و غـم رقــم مـی‌خــورد ؟

آدمـی تبعیـدی این دنیـاست، غـریـب افتـاده است و از اصـل خـود بـه‌دور، نـاچـار درونـش را بـا غـم الفتـی دیگــر دارد. حتـی مـی‌تــوان گـفت، غـم در ذات مـاست. حـال آن‌کــه شـادی عـرض وجـودی‌مـان مـی‌بـاشـد. بـرای همیـن است کـه گـه‌گـاه بـدون هیـچ دلیـل خـاصـی، بـدون علـت غمگیـن شـده و ســر بـر دامـان حُـزن مـی‌نهیــم. تنهــایـی سخـت دردی است.

حتمـاً بـرایـت رُخ داده است کـه در میـان جـمعـی، خـود را چنـان تنهـا احسـاس مـی‌کنـی کـه دوست مـی‌داری فـریـاد بـرآری و کمـک بـطلبـی. گـاهگـاهـی عقـده‌ی فــریـاد هـم در گلـوی انسـان مـی‌مـانـد.

بعضـی وقت‌هـا حسـرت دو قطـره اشک وجـودت را مـی‌لــرزانـد. بیـابـانـی مـی‌خـواهـی وسیـع و بـی انتهــا، دشتـی فـراخ تـا در میـان آن قــرار گیــری و هــر چقـدر دلـت مـی‌خـواهـد فـریـاد بـزنـی و اشـک بـریـزی. گـاهـی انسـان از مصـاحبـت گـریـه هـم محـروم مـی‌مـانـد. دنیـای شگفتـی است، کثـرت بیـداد مـی‌کنـد، شلـوغـی همـه جـا را گـرفتـه و تـو در میـان این همـه تنهـا. گـاه بـه تصـاویـر اطـرافـت عـادت مـی‌کنـی امـا تـا بخـواهـی لـذت بـودن و خـوشـی هـم‌صحبـت را درک کنـی مـی‌گـریـزد. آنـوقـت تنهـایـی‌ات مضـاعـف مـی‌شـود و رنـجـت بیـش. آنـان کـه شـاد و مســرورنـد شـایـد بنـگـرنـد و بـا لبخنــدی بگـذرنـد؟ و آنـان کـه غمگیـن هـم آوا شـونـد!

مـا همـه مسـافـریـم، عـالـم عـرصـه‌ی مهجــوری عشـاق حقیـقـی است. مـا در کتمـان عـدم آرمیـده بـودیــم. جلـوه‌ای کــرد و عشــق بـاریــد. عـاشـق شـده و راهـی ایـن عـالــم گشتـیـم. مـی‌سـوزیـم و مـی‌سـازیـم تـا روزی کـه رخـت بـربنـدیـم و دوبـاره .....!؟  

شــایـد دلیـل تبعیـد و دوری  شنـاخت عـاشـق  از غیـر بـود، کـه غیـر عـاشـق بـه همیـن عـرصـه‌ی خـاک مـی‌مـانـد و دل بـه ظـواهـر مـی‌بنــدد و فـریفتــه مـی‌شـود و گمـان خـوش مـی‌دارد کـه او را بـرای اینهــا سـاختــه‌انـد. و عـاشـق، سخـت مهجــور و درمـانـده بـا دلــی ریـش ریـش، لحظـه لحظـه در انتظـار پـرواز، چشـم بـه سـویــی دوختـه است تـا آن یـار دیــرین از راه بـاز رسـد و بـا او همـراه گـردد . مـا تبعیـد شـده‌ایـم تـا گـوهـر عشقمـان را بـه محـک فـراق بسنـجـیــم، مـا آمـده‌ایــم تـا بیـازمـاینـد مـا را، تـا پلیــد طبــع و بــد صفتــی ادعــای عـاشقــی نکنــد. عـاشقـی را درد بــایــد .

درد کـــو ؟

اسـاس آفـرینـش بهــر عشـق است و همـه چیـز بستـه بــه آن. این است کـه در جـای جـای متـون و کُتـب بـازمـانـده و هـر بیـت شعـری کـه رو بـه سـوی او دارد، سخن‌هـا از او رفتــه است. هـر کسـی بـه مقـامـی در ایـن وادی رسیــد و طـرفـی از نـظـاره بست، دانـست کـه آنچـه مسبـب پیـدایـش این عـالــم شـد، عشــق بــود.

پس هـم او خـود خـواست تـا در گــوش عـالمیــان عشــق نجــوا شـود و بـه خـاطــر همـگـان سپــرده شــود.

 

در کـوی تـو عـاشقـان فـر آینــد و رونــد

خــون جگــر از دیــده گشــاینــد و رونـد

مــن بــر در تــــو چــو خــاکـــم مـقیـــم

ورنـــه دگــــران چـــو بــاد آینــد و رونــد

 

 

(با تشکر استاد فرزانه ام )

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:15  توسط قافله نور 

سلام

                                                       به نام حضرت دوست

 

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شد از بوی خدا.همه جا آیت اوست.دیدنش آسان است سخت آن است نبینی او را.

با سلام خدمت همه دوستان خوبم.امید که همگی در صحت و سلامت کامل باشید.بهاری باشید .

گاهى دنيا را به سان يك «زندان‏» مى‏بينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى. اين، نشان چيست؟ شايد جرقه‏اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى‏و جاودانه، نامحدود و بى‏پايان وابسته است. حس مى‏كنى كه در اين «جا»،به همه خواسته‏هايت نمى‏رسى، دل و جانت اشباع نمى‏شود، عشقى دارى‏كه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشده‏اى دارى كه در اينجا نمى‏يابى! «احساس غربت‏» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت‏خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست. مى‏بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى‏افتند، همه‏عمرها پايان مى‏يابد، انرژيها تمام مى‏شود. خورشيد، به سردى مى‏گرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مى‏آيند و براى واگذاشتن و رفتن،مى‏سازند و آباد مى‏كنند، ثروتها مى‏اندوزند و با دست تهى از جهان‏مى‏روند. راستى... چيست فلسفه اين آمدن‏ها و رفتن‏ها؟ آيا «خلعت‏خلقت‏» را براى چه مى‏پوشيم؟ از كجا آمده‏ايم؟... و به كجا مى‏رويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اين‏مساله بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه انسانهاى بسيارى را به‏خود مشغول ساخته است. «فرزانگان‏»، با جديت‏به اين موضوع مى‏انديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درست‏ناتوان مى‏مانند، صورت مساله را پاك مى‏كنند و اين سؤال عمده را از ذهن‏خويش مى‏زدايند و گاهى به «پوچ گرايى‏» و «نيهيليسم‏» مى‏گرايند. تنها عقيده به «معاد» است كه مى‏تواند به زندگى، معنا بخشد وزيستن‏ها را جهت‏دار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به‏«پوچى‏» مى‏رسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ‏»خلاصه مى‏بينند، از تفسير حيات، عاجزند. كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرت‏است. نگذار اين سؤال، بى‏پاسخ بماند!... شناخت گنج وجود .دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست. وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مى‏آيد،وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى‏» قداست مى‏يابد، اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا»، بايد همچنان پاك ومقدس بماند. روح آرام يافته در سايه‏سار عبادت، جسمى بى‏آلايش مى‏طلبد و دست‏و پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ. تو كه مى‏خواهى زلال و پاك شوى، تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون‏«چشمه خورشيد»، گرم باشى و نور افشان، پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز. چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپرده‏اى گرديم؟ما كه مى‏توانيم بدرخشيم، با «ايمان‏»، ماندگار شويم، با «عبوديت‏»، و... آزاد شويم، از «تعلقات‏»! پس چرا «اسارت خاك‏» و «حقارت گناه‏» و «بندگى طمع‏»؟ به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى‏» و «خانه پاكى‏» فرودنخواهد آمد. برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مى‏كنند. چرا انسان، از «طبيعت‏»، عقب‏تر بماند؟! «پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟». پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مى‏سازد و از هيچ، همه! قطره درياست اگر با درياست ور نه آن قطره و دريا، درياست .كاش بيش از آنكه از «خلق‏» حساب مى‏بريم، از «خالق‏» حساب‏مى‏برديم! شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش‏»بازى كنيم، ولى از خدا كه نمى‏توانيم!... بندگان خدا، نه پاداش دهنده‏اند، نه عقوبت كننده. حساب ما باپروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان‏مى‏كنند و چه زشت و شرم‏آور! وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بى‏طرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مى‏برند، سبك شمردن خداست‏كه او را به حساب نمى‏آورند. آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مى‏داند و مى‏بيند) مايه خجلت وشرم نيست؟

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 9:35  توسط قافله نور  | 

ماه ضیافت الهی
به نام حضرت دوست

با سلام

ماه رمضان شد،  مي و ميخانه بر افتاد

 

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 

افطار به مي كرد برم پير خرابات

 

گفتم كه تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

 

با باده وضو گير كه در مذهب رندان

 

در حضرت حق اين عملت بارور افتاد

 

صداي پاي رمضان مي آيد. به يمن آمدنش جان حلاوتي تازه يافته است.طبل وجودم مي نوازد .تمام ذرات وجودم را بدين ضيافت بشارتي داده شده است.

اكنون هنگام در رسيده است. موسم است. موسم رمضان. موسم عبادت و شستشوي جان در نهر پاك رمضان است.رمضان چونان كوره اي است كه هستي آدمي را مي سوزاند و آدمي نو با جاني تازه از آن سر بر مي آورد.اينك هنگامه اي است كه در طول يك ماه ضيافت الهي، من حقيقي انسان كه در سايه من هاي دروغين قرار گرفته است مجالي دوباره مي يابد تا از حصار و سايه برون آيد و خويشتن آدمي گردد. ان شاء الله که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر بسازد . شگفت انگيز است آن هنگامي كه سنگ درون به گوهر، زهرجان به شکر و قفل دل به کليد تبديل مي شود.

ياران ديرينم همراهان هميشگيم! امشب اسمان دلهايمان به بركت آمدنش شهاب باران خواهد شد. من امشب به قديسيترين نگاه آسمان محتاجم به آن نگاهي كه تمام زائران قبل از من را تا كوچه هاي ايمان بدرقه كرده است.

امشب براي تمام ريشه هاي خشكيده ايمان در شوره زارهاي هوس آبي از جنس نور از سرچشمه اميد خواهند آورد تا با زلالي اش جانمان را تطهير نماييم .امشب..........................

و اما در اين ماه دعا كردن در حق يكديگر فراموشمان نشود.

 

 از همه شما كه در اين مدت همراهيم نموديد كمال تشكر و امتنان را دارم. با هر مطلبي كه برايم نوشتيد جان گرفتم. حضورتان و همراهیتان دلگرمی بزرگی برایم بود.مي خواهم از همگي تان نام برم  اما مي ترسم نكند نامي از قلم بيفتد.به اميد آنكه باز هم توفيقي از سوي حضرت حق نصيبمان شود تا بتوانم بنویسم از آنچه كه وجودم را به وجد و سرور مي آورد. می دانم که به زودی باز خواهم گشت.......

 

 

جان و دلم ساکنست زانکه دل و جانم اوست

قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست

يا حق

2 نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:40  توسط قافله نور 

عید بر عاشقان مبارک باد

 

نیمه شعبان

روز ولادت قلب عالم امکان، نور هدایت هر دو جهان،

مولی صاحب الزمان(عج)

بر تمامی عالمیان مبارک باد

 

 

Image hosting by TinyPic

 

آب زنید راه را هین که نگار می رسد                                         مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

سلام بر تو آن هنگام که زلال جاری صدایت دلهای تشنه ما را سیراب می کند. سلام بر تو آن هنگام که
 یاس های سپید آیات الهی بر لبانت شکوفا می شود.

ای صاحب عصر و ای امام زمان!

سلام بر تو آنگاه که خورشید به استقبالت می آید و درود بر تو آن زمان که ماه با همه ستارگانش جای پایت را بوسه می زندد.

ای امام جمعه موعود!

سلام بر تو هنگامی که عطر نماز و قنوتت به گرد گنبد آسمان می پیچد. سلام بر تو آنگاه که ذکر رکوع و سجودت در محراب زمین جوانه می زند. سلام بر تو هر زمان که از نسیم تکبیر و تهلیلت صحن قلبهای عاشق لبریز از خدا می شود.

ای چهاردهمین بدر آسمان خدا!

سلام بر تو آنگاه که پلک صبح بر سر انگشت محبتت گشوده می شود و آن هنگام که مهربان ترین ماه ها با تبسم دلنشینت طلوع می کند.

ای عزیز دل ما!

سلام بر تو آن زمان که یوسف ماه از حسن بی حد تو سر در چاه شب فرو می برد و آن هنگام که نسیم دست خدا نقاب از چهره زیبای تو بر می دارد و آفتاب نگاهت بر اهل زمین سایه می افکند. سلام بر تو که سطر نخستین کتاب انتظاری و سرآغاز دفتر آرزوها.درودهای بی پایان همه قلب ها و قلم ها بر تو باد.

ای آفریدگار صبح!

در جشن باشکوه روزی که آغاز می شود و در تمامی روزهایی که شیرینی نام تو بر لبانم می نشیند، من عهد دیرینه خویش را با صاحب صبح و امام عصر تازه می کنم و دست بیعتم را در زلال دستانش معطر می سازم تا شعر سپید این عشق در صحن دلم تکرار شود. طراوت جاری این عهد و بیعت هرگز از باغ خاطرم بیرون نمی رود و پیوسته شال سبز محبتش را بر گردن می نهم تا نوازشگر شانه های لرزانم باشد.

خالق مهربان من!

پنجره قلب منتظران رو به آسمان بیکرانت گشوده است تا به یک اشارت تو، غبار و اندوه غیبت از دل ها برخیزد و چشم ها به تماشای باران ظهور بنشیند.

خدایا!

 شب یلدای هجران را به یمن ظهور ماه کاملش، کوتاه کن که شب پرستان، همچنان چشم بر صبح صادقش بسته اند و ما مومنان طلوع خورشید جمالش را نزدیک می دانیم.

ای منتظران، مژده که این منتظر آمد                                          محبوب خدا حجت ثانی عشر آمد

در نیمه شعبان به دو صد طنطنه و ناز                                        مقصود حق از خلقت جن و بشر آمد

اللهم عجل لولیک الفرج..........آمین

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 14:25  توسط قافله نور 

صلواه الاشجار

به نام حضرت دوست

صلاه الاشجار

 

نیایش درختان چه زیبا است. هر درخت دستانش را به سوی آستان نیاز جانان بلند می کند. و از حضرت حق طلب می نمایند. چونان بنده های عاشق خداوند که دستانشان را برای طلب به سوی آسمان بلند می کنند. هر درخت صدها شاخه و بیشتر دارد. به سان دستهای متوسلین .زیباتر انکه هرکدام دستانشان را در تمام جهتها به سوی آسمان بلند می کنند چرا که خداوند محدود به مکان نیست و همه جا هست. شاخه ها به سمت بالا می روند. انها حتی برای یک لحظه هم دستانشان را به سمت پایین نمی آورند. این نشانه عجیبی است از موجودات خدا در این عالم هستی.گیاه شناسان براین باورند که شاخه ها به سمت آسمان می روند برای دستیابی به نور.

انسان تضرع میکند به سوی خدا روزانه فقط چند بار. ولی درختان دستانشان را حتی برای یک لحظه هم پایین نمی آورند. به یاد آوردم کلام حضرت حق را که فرمود:

"گیاه بی ساقه و درخت او را سجده می کنند.". شاید این نماز درختان است. انها همیشه در قنوت پی در پی اند. به راستی که چه محراب وسیعی در عالم برپاست. محراب هستی که در این محراب سرود نماز هیچ وقت متوقف نمی شود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:47  توسط قافله نور 

دل شکسته

به نام حضرت دوست

با سلام

پیشانی صدق و اخلاص در دیدگاه دولت نه و از صمیم قلب بگو آمده ام. اگر گفتند اینجا چرا آمدی؟ بگو به کجا روم و به کدام در رو کنم.

این ره است و دیگر دوم ره نیست

این در است و دگر دوم در نیست

اگر گفتند به اذن چه کسی امدی؟ بگو شنیدم:

بر ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست

در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته

اگر گفتند تا به حال کجا بودی؟ بگو: راه گم کرده بودم.

اگر گفتند چه چیزی آوردی؟

بگو اولا: ((دل شکسته)) که از شما نقل است:

در کوی ما شکسته دلی می خرید و بس

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

و ثانیا:

من گدایم چه توانم برم در بر شاه

طمع بخششم از درگه  سلطان من است

اگر گفتند بیرونش کنید بگو:

نمی روم زدیار شما به کشور دیگر

برون کنید از این در درآیم از در دیگر

اگر گفتند این جرات را از کجا آوردی؟ بگو: از حلم شما

اگر گفتند قابلیت استفاضه نداری بگو: قابلیت را هم استفاضه می فرمایید.

باز اگر از تو اعراض کردند بگو:

به و الله به بالله به تالله

به حق آیه نصرمن الله

که مو از دامنت دست برندیرم

اگر کشته شوم الحکم لله

اگر گفتند : مذنبی. بگو: اولا شنیدم شما غفارید. ثانیا من ملک نیستم آدم زاده ام. و ثالثا:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

آنکس که گنه نکرده و زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست بگو

اگر گفتند: چه می خواهی؟ بگو:

جز تو ما را هوای دیگر نیست

جز لقای تو هیچ در سر نیست

 

(برگرفته از کتاب تازیانه سلوک از استاد حسن حسن زاده آملی)

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:44  توسط قافله نور  | 

پرستش

به نام حضرت دوست

با سلام خدمت همراهان گرامی ام

اگر از یک اله هزاران الهه را بیرون بیاوریم این قدرت آیین را می رساند. الهه شما اگر قوی باشد اله بسیار می سازد. بر آب می توان هزاران مایع را شبیه سازی نمود. هرچه ارزش بیشتر باشد شبیه سازی بیشتر می شود. بت پرستی دلیل بر خداخواهی است. هر چیز غیر از الله خواهشی است در دل ما که ما را به سوی معبودی هدایت می کند. گفتن لا اله یعنی از غیر آزاد شدن و رهایی در خدا. لا اله بدون در نظر گرفتن الله فایده ای ندارد. گاه می گریزیم و در کسی می گریزیم. گریخت شما در او باید همواره باشد. الهه ها محدود اند.لا گفتن دو تیغ دارد. تیغی بر خود بزنید و تیغی بر اله. یعنی بر خود شوریدن.

حمله دیگر بمیرم از بشر.

باید مرد و دوباره زنده شد. باید با لا پیوندی دیرینه داشت.انسان اگر قطره ای باشد به دنبال دریا می رود. اگر از او بپرسی کیستی می گوید: قطره ام. زمانی که به دریا می رسد اگر بگویی کیستی؟ می گوید من دریا هستم.آن گاه که به لطیف مطلق رسیدید آن قدر لطیف می شوید که خود را نمی بینید.هست شما در هست او پنهان می شود. نیستی نداریم. همه چیز هستی است. گاه شدت وضوح آنچنان است که خود دیده نمی شود.

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

چون که با معشوق پنهان خوشتر است

اله بت است. و زمانی که بت ها را کنار زدی الله خود را نمایان می کند. الله در پاک کردن خود را نشان می دهد. دل هرچه یزکیهم  بشود بیشتر خود را نشان می دهد.اگر در ایین مست شدی پرستش و کفر یکی خواهد شد. آیین اسلام با لا اله شروع می شود . یعنی اول لا اله را انجام بده الله خود به خود متجلی می شود.اگر در کیش مهر باشی و آنجا هوشیار نباشی و مست باشی آن کفر خواهد بود.اصل معبود خواهی است. ریشه خواهش خواهشی است که به آن تمنا گوییم.اصل نیاز و پرستش در همه است اما مصداق فرق می کند. اگر تشنه باشی ممکن است به جای آب چیزی دیگر بنوشی اما اصل تشنگی همان است.

یا حق 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:35  توسط قافله نور  | 

عشق(قسمت 2)

به نام حضرت دوست

با سلام

در فرهنگ عرفاني ميان عاشق و معشوق هيچ حجابي وجود ندارد.  انچه كه فاصله بين اين ها عشق است و ان جا است كه عشق معنا پيدا مي كند.

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نست

تو خود حجاب  خودي حافظ از ميان برخيز

چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشك

كه نقش خال نگارم نمي رود ز ضمير

خال در ادب فارسي معمولا سياه است. همه رنگها در سياهي فاني اند. در رنگ شناسي بالاتر از سياهي رنگي نداريم. زماني كه رنگها سير مي شوند تيره مي شوند. كه اين همان معناي وصل است.

آن هنگام كه نگاه او به معشوق مي افتد انچه كه از ان به وجود مي آيد اين همه طرح و رنگ مي باشد كه همه به يك رنگ بر مي گردند و ان سياهي است. كعبه نيز چون خال است. و ان همان نقطه فاني شدن است. همه به دور ان خال حلقه مي زنند از بالا كه نگاه مي كني:

نقطه عشق نمودن به تو هان سهو مكن

ورنه تا بنگري از دايره بيرون باشي

دايره همان دايره عشق مي باشد. انچه كه در اينجا عينيت پيدا ميكند حلقه اي است كه به دور اين نگين بسته شده است و اين حلقه همان حلقه عشق است.

مقيم حلقه ذكر است دل بدان اميد

كه حلقه اي ز سر زلف يار بگشايد

 

اين حلقه شايد همان حلقه ذكر يا حلقه وصل و يا حلقه عشق باشد.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:13  توسط قافله نور